انتخابات نزدیکه و دوباره سخنرانی ها و رفت و آمدها و تبلیغات شروع شد بعضی ها آشکار پشت تریبون میرن و از بودجه های دریافتی برای استان با افتخار حرف میزنن بعضی ها هم یواشکی میان و به بررسی اوضاع رأی می پردازن . یکی اصولگراست و یکی هم خودشو میانه رو و بدون وابستگی به جناح خاصی معرفی میکنه انگار برای ما خیلی مهمه !!!!!!! خلاصه جنگ سرد شروع شده . سابقه ی مجلس در کشور ما به دوران باستان بر می گرده در دورانی که مجلس مهستان خط مشی سیاست های کلی دولت اشکانیان را ترسیم می کرد اما به شکل مدرن امروزی نبود ، با انقلاب مشروطه مجلس تاسیس شد تمامی نمایندگانی که در مجلس اول و حتی در مجالس دیگر حضور داشتند یک هدف را دنبال می کردند : کار برای منافع ملی نه منطقه و حوزه انتخابیه خود . جا داره یاد کنیم از خون شهدای مجلس که با گلوله ی روس ها کشته شدند اما زیر با استبداد نرفتند ، یاد کنیم از مصدق ها و مدرس ها و تقی زاده ها و دولت آبادی ها که جان و مال و شرفشان را بر سر منافع ملی گذاشتند ، یاد کنیم از نماینده قوچان که ندای آزادی طلای سیاه را از چنگال استعمار سر داد . و اما حالا .................. در حالی که رأی من تکلیف یک مملکت را تعیین می کند من رأی دهنده تنها به دنبال کاندیدایی هستم که بتواند بیشترین بودجه را برای شهرم بدست بیاره نه برای استانم ، در حالی که با رأی من نماینده ای به مجلس می رود که می تواند منافع ملی کشورم را تأمین کند تنها به دید بودجه و جاده و ساختمان به نماینده توجه می کنیم و این اصل را فراموش کرده ایم که ما دارای یک مجلس ملی هستیم نه یک مجلس منطقه ای . با این تفکر و بستری که من رأی دهنده در جامعه ایجاد کرده ام کاندیدا هم نهایت استفاده را می کند و با وعده بودجه و جاده و ساختمان رأی جمع میکنه بدون اینکه از شخص کاندیدا سوال شود آقا / خانم محترم کاندیدا چه برنامه ای برای بیکاری داری ؟ چه برنامه ای برای کودکان کار داری ؟ چه راهبردی برای دپلماسی خارجی داری ؟ چه طرحی برای تورم داری ؟ آیا برای توزیع عادلانه ثروت فکر کردی ؟ آیا برای گسترش تأمین اجتماعی طرحی داری ؟ و هزاران سوال دیگر . مسبب اصلی تمام مشکلاتی که در ایران عزیز من وجود دارد به من رأی دهنده بر می گردد که منافع ملی را فدای منافع منطقه ای کرده ام و به جای تفکر جمعی به تفکر فردی روی آورده ام و بستر را برای آفرینش مشکلات فراهم نموده ام . من ملی گرا نیستم ولی ملی فکر می کنم
دنیای غریبیه خدا همه چیز بهمون داده ولی باید براش بجنگیم برای زندگی ، برای افتخار ، برای عشق ، برای شکم ، برای بقا . دنیای نامردیه بعضی ها از سیری می ترکن و بعضی ها از گرسنگی میمیرن ، بعضی ها اینقدر دارن که آمارشو ندارن و بعضی ها برای یک قران خودفروشی و کلیه فروشی میکنن .
امروز روز قشنگی بود. روز فرهنگ ، روز پاکیزگی ، باید به همه شهروندانی که برای نهادینه کردن یک فرهنگ گام برداشتند آفرین گفت . امروز نشان دادیم چقدر برای شهرمان ارزش قایلیم ، امروز نشان دادیم ظریف با فرهنگ شدن و قدرت برگشت به آن فرهنگ ناب ایرانی را داریم ، امروز تب پاکیزگی بود ، امروز زیستن را تمرین کردیم اما نکته ای که خیلی قابل توجه بود حداقل برای من تمرین کار گروهی بود نشان دادیم که این ظرفیت را داریم پس بیایم همه با هم هنر زیستن را تمرین کنیم و به فرزندانمان دو چیز را بیاموزیم : 1) هنر اندیشیدن 2) هنر زیستن
در قسمت اول به معرفی زندگی نامه این فرد بزرگ پرداختیم امروز میخوام با آثار وی علی الخصوص تاریخ معروف وی آشنا شوید به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید در ضمن منتظر نظرات ارزشمند شما هستم
دین مغولان که آن را آیین دشمنی نامیده اند، از دین سایر اقوام ساکن استپ
های جنوب روسیه و قسمت غربی منطقه آسیای میانه جدا نبوده است. آیین شمنی عبارت
بوده است از نوعی یگانه پرستی ابتدایی که در آن ایزدان گوناگون با مرتبه های پایین
تر، در نگاهداری و نظم کائنات با خدای یکتا سهیم شناخته می شدند و بت های گوناگون
به عنوان مظاهر این ایزدان پرستش می شدند. علاوه براین، در این آیین، ارواح نیک و
ارواح پلید، فرشتگان و اهریمنان، در زندگی روزمره اهمیت اساسی داشتند.
احمد کسروی در هشتم مهرماه ۱۲۶۹ خورشیدی
در محلهء همکاوار تبریز چشم به جهان گشود. پدرش میر قاسم فرزند میراحمد ،
به کار بازرگانی اشتغال داشت.
سید احمد در شش سالگی به مکتب گذاشته شد و در یازده سالگی بر اثر مرگ پدر ناگزیر مکتب را ترک گفت. شانزده ساله بود که جنبش مشروطه در آذربایجان رونق گرفت.کسروی جوان به این جنبش گروید و با روحانیان ضد مشروطه در افتاد. در
سال ۱۲۹۶ که خیابانی حزب دموکرات را در آذربایجان بنیاد نهاد ، کسروی به
این حزب پیوست. لیکن پس از چندی از خیابانی رنجید و از حزب کناره گرفت و
به تهران آمد. کسروی در تهران ابتدا به خدمت وزارت معارف در آمد ،
سپس به وزارت عدلیه رفت و سالها عهده دار ریاست عدلیه در شهرهای دماوند ،
زنجان وخوزستان گردید. در این هنگام شیخ خزعل که عملا" در خوزستان حکومت
می کرد و با حکومت مرکزی مخالفت داشت، با کسروی نیز مخالفت ورزید و حتی
عدلیه را محاصره کرد و فقط با مداخلهء نیروی دولتی ، کسروی وماًموران
عدلیهء محل نجات یافتند. پس از رهایی از چنگ شیخ خزعل به تهران بازگشت. احمد کسروی پس از چند سمت دیگر در عدلیه بالاخره در سال ۱۳۱۱ از ادامه خدمت در مشاغل قضائی دست کشید و به وکالت پرداخت. کسروی
آثار فراوانی در زمینه های اجتماعی ، دینی ، تاریخی ، زبان و ادبیات دارد.
او کوشش فرهنگی و دانشی خود را از زبانشناسی و تاریخ نویسی آغاز کرد و تا
سال ۱۳۱۲ استعداد فوق العاده خود را بیشتر در این دو رشته به کار انداخت.
وی زبان عربی را خوب می دانست و در این زبان ، چنان توانایی داشت که نوشته
هایش در مطبوعات عربی چاپ می شد و فصحای عرب را به تحسین وا میداشت. کسروی
زبان پهلوی و ارمنی قدیم و جدید را به خوبی فرا گرفت و با لهجه ها و
نیمزبانهای فارسی نیز آشنا شد ، و با این آمادگی در تواریخ ارمنستان و
نوشته های پهلوی و در کتب مولفین عربی زبان غور و بررسی کرد و در شهرها و
دهستانهای ایران به مسافرت پرداخت و به اسناد و مدارک تازه ای دست یافت و
تالیفاتی پدید آورد که وی را نزد دانشمندان ایران و خاورشناسان جهان مقامی
ارجمند بخشید. کسروی نخستین کسی بود که در زبان باستان آذربایجان به
تحقیق پرداخت و زبان آذری را که تا آن روز ناشناخته نبود با اسناد و مدارک
مهمی که به دست آورد ، در رسالهء آذری یا زبان باستان آذربایگان به نام
یکی از لهجه های فارسی معرفی کرد. دو دفتر بسیار گرانبهای نامهای شهرها
و دیه های ایران اولین تحقیق عالمانه ای بود که از طرف خود ایرانیان در
بارهء تاریخ و جغرافیا و لغت این سرزمین انجام گرفت. شهریاران گمنام که
عبارت ازیک رشته تحقیقات عمیق و مستند در باره چند سلسله از شهریاران
گمنام و ناشناس ایرانی بود که بر آذربایجان و اران و نواحی مجاور
فرمانروایی داشتند. در تاریخچه شیر و خورشید که به پیشاهنگان ایران
هدیه کرده است از چگونگی پیدایش شیر تنها و خورشید تنها بر روی درفشها ،
از سکه های ایران ، از بهم پیوستن آن دو ، و همچنین از این بابت که شیر و
خورشید از کی نشان رسمی دولت ایران شده است ، به استناد سنگ نبشته ها و
سکه ها و کتابهای فارسی و عربی و اشعار شعرا بحث فاضلانه کرده و به نتایج
سودمندی رسیده است. تاریخ مشروطهء ایران از نوشته های برجستهء احمد
کسروی است. این اثر گرانقدر و مستند که دارای ارزش تحقیقی فراوانی است ،
سهم قهرمانان این جنبش را که از میان تودهء مردم برخاسته بودند ، معین می
کند و نماهایی از جنبش مشروطه را که با اهمیت اساسی در سایه مانده بود ،
آشکار می سازد. قضاوتهای نویسنده منصفانه ، دقیق و مستند است. تحقیقات
تاریخی کسروی که طی کتابها و رساله های متعدد از جمله تاریخ پانصد سالهء
خوزستان ، تاریخ هجده سالهء آذربایجان و تاریخ مشروطهء ایران انتشار یافته
، از نظر اصالت و روح انتقادی و روش علمی حاکم بر آنها ، ممتاز است. آشنایان با آثار کسروی می دانند که در بیش از هفتاد اثر او همه جا به ایران و سربلندی ایران پرداخته است. احمد کسروی در پیرامون تاریخ مشروطه می نویسد : "
آنچه مرا به نوشتن این کتاب واداشت این بود که دیدم در سی سال کسی به
نوشتن تاریخ مشروطه برنخاست و اگر کسانی چیزهایی نوشتند بسیار نارسا بود. پاره
ای نیز راستی را فدای خشنودی این و آن کردند و کسانی را که در جنبش
آزادیخواهی در رده ی دشمنان توده بودند به مشروطه خواهی ستودند و
جانبازیهای مردان غیرتمند را گذارده به رویه کارهای این و آن پرداختند.
چاپلوسی و پستی نگذاشت تاریخ درستی از آب در آورند. کسی که خویشتن
آلوده پستی هاست در پستی های دیگران با نگاه ساده نگرد و آنها را عیب
نشمارد. بلکه اگر کسی به آنها خرده گرفت او را تند رو بشناسد وتاریخنگاری
که جزخوشی و آسایش خویش در بند چیز دیگری نیست و نیک و بد را جز در ترازوی
خوشی های خود نمی سنجد. در زندگی بیش از این نشناخته که سری توی سرها در
آورد و با چاپلوسی و شیرین زبانی ها و نکته سنجی های ادبی راه به انجمن
توانگران و زورمندان پیدا کند و تاریخ را نیز از بهر آن می نویسد که از
این توانا و از آن توانگر ستایشهای چاپلوسانه کند و هواداری ایشان را از
برای خود ذخیره نماید ؛ چنین کسی چگونه تواند پستی های دیگران را دریابد و
در تاریخ خود بنگارد ؟!
روزی گفتگو از چاپلوسی ها و گزاف بافیها و دروغ نویسی های یک تاریخنگار
زمان قاجار می داشتم ، شنوندگان همگی چنین پاسخ دادند : « بیچاره مجبور
بوده ، اگر آنها را نمی نوشت از دربار بیرونش می کردند.» دیدم اینان همگی
بر آنند که در راه روزی طلبیدن به هر پستی و زشتی توان بر خاست ، و آنگاه
چاپلوسی از یک توانا و دروغ نویسی در تاریخ را چندان گناه بزرگی نمی
شناسند.بلکه خود ایشان هر کدام به این پستی ها آلوده اند و انها را یک
گونه زیرکی و هنرمندی می شناسند. سخن کوتاه می کنم ، من یقین دارم که
اگر کتابهایی در تاریخ مشروطه نوشته شود بیش از همه ستایش توانگران و
توانایان خواهد بود و از جانبازان دلیر کمتر گفتگویی خواهد شد. خاندانهایی
در ایران با دارایی بزرگی به مشروطه خواهی برخاستند و در نتیجه کوششهای
چندین ساله دارایی خود را از دست داده بینوا گردیدند. از این سوی کسانی
نیز با دست تهی به کار بر خاستند و در اندک زمانی دارایی بسیار اندوختند.
هر دوی اینها چشم دارند نامشان در تاریخ بماند. ولی پیداست که آن یکی
چگونه خواهد ماند.و این یکی چگونه خواهد ماند. دوباره می گوییم : ما به
نوشتن این تاریخ برخاستیم که این نیکی ها و بدی ها را از هم جدا گردانیم و
پیداست که این گله ها را پیش بینی کرده بودیم و زیان آن را به خود هموار
ساخته ایم." کسروی در بارهء تاریخ هجده ساله می نویسد : " در آن
روزها که من به این کار برخاستم ، یک دسته بزرگی ، چون در آن جنبش پا در
میان نداشته و یا اگر داشته شایستگی از خود نشان نداده بودند ؛ از این رو
همیشه به کاستن از ارج آن می کوشیدند و همین که گفتگو به میان می آمد ،
چنین می گفتند : " چیزی بود و دیگران پیش آورده بودند و هم خودشان از میان
بردند..." روزی یکی می گفت " تبریز که یک سال ایستادگی در برابر دولت نمود
، پول از لندن برای ایشان فرستاده می شد. " یک سخنی را که هم دروغ آشکار و
هم سراپا ننگ است. به این دلیری می گفت و روی آن پافشاری نشان می داد.
یازده ماه ایستادگی تبریز را که سراپا مایه گردن فرازی از ایرانیان بوده ،
زبان بریده بدین سان آلوده می گردانید. آن ایستادگی تبریز از ستارخان و
همراهانش آغاز یافت و اینان تا یک ماه بیشتر نیازی به پول نداشتند." کسروی
می نویسد : " جنبش مشروطه در تاریخ ایران کمتر مانند دارد. کسانی که در آن
روز برخاستند و آن جانفشانی های گرانبها را کردند ، چه در آذربایجان و چه
در گیلان و دیگر جاها ، مردان ارجداری هستند و باید همیشه نامهای ایشان را
به نیکی و ارجمندی یاد کرد. این خود بسیار نادانی بود که کسانی از ارج
آنان کاستند و نام تاراجگر به روی آنان گذاردند و در دیده ها خوارشان
ساختند. بسیار نادانی بود که دغلکارانی به میدان ریختند و با روباه
بازیهای خود آن مردان دلیر را به گوشه و کنار انداختند ؛ از کشتگانشان
یادی نکردند و بر زندگانشان زندگی را تنگ کردند. این کارها همه به خواست
دشمنان ایران بود و این آوازها در نهان از گلوهای ایشان بیرون می آمد." احمد کسروی در انتهای تاریخ هجده ساله را چرا نوشتم ؟ چنین سخن گفته است : "
در جنبش مشروطه بیش از همه درس ناخواندگان و کم دانشان کوشیدند و بیشتر
آنان کشته شده و یا پراکنده افتادند و چون کسانی نبودند که در پی نام و
آوازه باشند و به خودنمایی پردازند، بیشترشان شناخته نشدند و به جای ایشان
دروغگویان و لافزنان به شناسانیدن خود برخاستند و چون کسی در برابر ایشان
نبود و پاسخی به ایشان داده نمی شد دروغهاشان ریشه می دوانید و در آینده
کمتر کسی دروغ بودن آنها را خواستی شناخت. گذشته از اینها در ایران
آلودگیها فراوان گردیده ، از یک سو چاپلوسی و گراییدن به توانگران و
زورمندان در دلها ریشه دوانیده ، از یک سو در سالهای آخر مایه ها بسیار کم
شده و جوانان درس می خوانند و دانشهایی فرا می گیرندولی این جربزه که یک
کار گرانبهایی را انجام دهند بسیار کم دیده می شود. پس از همه اینها ،
امروز کتاب نویسی یک پیشه ای شده و تنها برای پول درآوردن به آن برمی
خیزند. من می دیدم که این تاریخ بماند و در آینده نزدیک ، کسانی به
آن برخیزند ، گذشته از آنکه از بسیاری آگاهیها بی بهره خواهند ماند ،
عیبهای دیگری در کار خواهد بود. زیرا از یک سوی خوی چاپلوسی آزادشان
نگذارده ، ناگزیرشان خواهد گردانید که از جانفشانیهای مردان گمنام و کم
زور چشم پوشند و به ستایشهای بیجا از دیگران پردازند ، از یک سو کسی مایه
نخواهد گذاشت چیز درستی از آب درآورند. پس از همه ، چون خواستشان پول
درآوردن خواهد بود ، هیچ یکی این نخواهد کرد که چند سالی رنج کشد وخود
جستجوهایی کند و چنان که شیوه بیشتری از نویسندگان است خواهند کوشید که
کتابی را از اروپائیان در این زمینه به دست آورند و نوشته های نادرست او
را کتابی سازند. چنانکه در همه زمینه ها این رفتار را کرده اند و جغرافی
کشور خود را هم از زبانهای اروپایی ترجمه کرده و نامهای آبادیها را چنان
می نویسند که پیداست از یک زبان اروپایی برداشته شده!
گذشته از اینها ، سود تاریخ در داوری آن است. تاریخ برای این سودمند
است که نیک را از بد و درست را از نادرست جدا گرداند و بدین سان درسی به
خوانندگان تاریخ دهد ، و این داوری بسزاست که نیک را از بد بشناسد و جدایی
میانه درستکار و نادرستکار گذارد. این کسان که ما می شناسیم ، آشکار می
بینیم به غیرت و گردن فرازی و جانفشانی و درستکاری ارج نمی گذارند و
مردانی را که دارای ای خویها باشند خوار می شمارند و پیداست که چه داوری
در تاریخ توانند کرد. من اگر بخواهم اندازه درماندگی اینان را در شناختن
نیک و بد باز نمایم باید از زمینه سخن خود بیرون روم ، این است که به آن
نمی پردازم. درماندگانی که دوست از دشمن باز نمی شناسند و همیشه به ترانه
دیگران می رقصند و مردان جانفشان و بزرگی را که در تاریخ خود می دارند
کنار نهاده و یک مشت یاوه بافان زمان مغول را با ننگین کاریهایی که از هر
یک از آنان می شناسند به آسمان بر می دارند و تنها دستاویزشان گفته فلان
شرقشناس و بهمان پروفسور می باشد. از چنین درماندگی چه چشم توان داشت که
تاریخ مشروطه را چنانکه سزاست بنویسند و داوری در میان جانفشانان و
فریبکاران کنند ؟ ..." " من در تاریخ مشروطه نشان داده ام که چند تنی
از درباریان ، از ناصرالملک و مستوفی و مشیرالدوله و موتمن الملک و
فرمانفرما و دیگران در زمان خرده خود کامگی ( استبداد صغیر ) در باغشاه
نزد محمد علی میرزا می زیستند و در کابینه مشیرالسلطنه وزیر بودند ، که در
کشتن مشروطه خواهان و فرستادن بر سر تبریز و در گفتگو با روسیان و بستن
پیمان به زیان کشور همدستی داشتند. ولی همینکه محمد علی میرزا برافتاد ،
به میان مشروطه خواهان آمدند و از راهی که ما می دانیم چه بود ، جا برای
خود باز کردند و سالیان دراز رشته کارهای دولت مشروطه را به دست گرفتند.
من می دیدم که به این کار آنان کسی ایراد نمی گرفت و بارها دیدم که چون
گفتگو به میان آمد و من ایراد گرفتم ، در زمان پاسخ داده گفتند : « مگر
آنان نمی خواستند نان بخورند؟! » کسانی که در سستی خرد تا به اینجا رسیده
اند که جدایی میان نان خوردن و به کار توده پرداختن نمی گذارند چه
توانستندی که در تاریخ داوری کنند و نیکان را از بدان جدا گردانند؟!..." کسروی
می گوید : " بزرگترین کانون شورش آزادیخواهی تبریز بود و در آن روزها که
جنگ و شورش در آن شهر برپا بود ، من جوان هفده هجده ساله بودم و آن
پیشامدها را از نزدیک تماشا میکردم و با چشم خود می دیدم که مردان غیرتمند
و گردن فرازی با چه شوری می کوشیدند و جوانان دلیر و جنگجوبا چه خون گرمی
جانفشانی می نمودند. خود ایرانیان بمانند آن جانفشانی ها و مردانگی ها که
از گرجیان و قفقازیان دیده ام ، فراموش شدنی نیست ، و این اندوهی در دل من
شده بود که این کوششهای مردانه نوشته نشود و از میان رود و یا بیمایگان
سود جویی به نام تاریخنویس برخیزند و به یکبار پرده بر روی این سرگذشتها و
داستانها بکشند و یا اگر نکشند آنها را سبک و بی ارج نشان دهند ، و به جای
همه چیز به ستایش از رویه کاران و میوه چینان پردازند."
قتل فجیع احمد کسروی به دست فدائیان اسلام
" دنیا باید بداند که خط انقلاب همان مسیری است که شهید نواب صفوی
دنبال کردو اکنون کسانی در صحنه انقلاب حاضرند که خط نواب را دنبال کنند" رئیس جمهوری اسلامی دکتر محمود احمدی نژاد
جنبش مشروطه خواهی بگفته احمد کسروی با پاکدلی ها آغازید ولی با ناپاکی
ها به پایان رسید و دستهایی از درون و بیرون به میان آمد و آن را بهم زد و
نا انجام گذاشت و کار به آشفتگی کشور و ناتوانی دولت و از هم گسیختن رشته
ها انجامید و مردم ندانستند ، آن چگونه آمد و چگونه رفت. زنده یاد احمد
کسروی از سال ۱۳۱۱ در باره ی خردگرائی و تجدد نوشت و پس از شهریور ۱۳۲۰ در
مسیر نقد اعتقادات مذهبی و تدوین آنچه او پاکدینی نام نهاد در " آئین "
بیان کرد. او در این زمینه کتاب ورجاوند بنیاد را نوشت . در نخستین نوشنه
های انتقادی به صوفیان و بهائیان پرداخت و سومین نوشته " شیعیگری " بود و
مقاله ها و کتابهایی در نقد قشری گری دینی نوشت که خشم اهل تشیع را بر
انگیخت. جامعهء روحانیت و علماء و ملایان که در برابر اندیشه های
منطقی و مستند کسروی پاسخی نداشتند، همانگونه که شیوه کهن آنان است، چماق
تکفیر را بر داشتند و او را متهم کردند که به اسلام توهین می کند و قرآن
می سوزاند و مهدورالدم است و از این رو کمر به کشتن او بستند.
احمد کسروی در واپسین سالهای زندگی پر بارش سه اثر سیاسی بر روی مسائل
روز نوشت. او در نخستین اثر زیر عنوان «از سازمان ملل متحد چه تواند بود؟»
به این امر پرداخت. سپس مسئله آذربایجان در شمال و شورش عشایر خوزستان در
جنوب را با موقعیت آن روز ایران با اثر دیگر خود « سرنوشت ایران چه خواهد
شد » نوشت و سرانجام با سومین کتاب زیر عنوان « امروز چاره چیست » به یک
رشته دردهای اجتماعی و راه چارهء آنها پرداخت. کسروی در کتابی به نام "
دادگاه " از " کمپانی خیانت " نام می برد و پیوند نامقدس گروههای گوناگون
دشمنان خود را که دشمنان ایران بودند برملا میکند. دشمنان کسروی تنها
سازمانهای مذهبی ، مانند گروه فدائیان اسلام و ملایان و مراجع تقلید
نبودند ، بلکه گروهی از سیاست پیشگان و پژوهشگران ادبی نیز که از " نیش
قلم او آسوده نبودند " با ملایان همراه و همگام بودند. مجتبی میر لوحی
معروف به نواب صفوی موًسس بعدی گروه فدائیا ن اسلام به تهران نزد احمد
کسروی می رود و با وی در جلسات متعددی به مباحثه و مجادله می پردازد.
مباحث ساده لوحانه نواب صفوی با دانشمندی چون کسروی نتیجه دلخواه را به
بار نمی آورد و سید میر لوحی با خشم ، کسروی را در حضور دیگران به مرگ
تهدید می کند. در تاریخ هشت اردیبهشت ماه ۱۳۲۴ احمد کسروی مورد سوء قصد
نا فرجام نواب صفوی و احمد خورشیدی قرار می گیرد. نواب صفوی از پشت به
کسروی تیراندازی کرده و بعد با چاقو به او حمل آورده و او را به شدت زخمی
می کند. در اطلاعات همان روز ۸ / ۲ /۱۳۲۴ شرح واقعه چنین آمده است. "
ساعت ۹ صبح امروز هنگامی که آقای کسروی وکیل دادگستری و مدیر روزنامهء
پرچم از منزل به قصد اداره حرکت می کند سر چهار راه حشمت الدوله شخصی از
پشت سر به او حمله نموده و دو تیر با طپانچه به طرف او رها می کند...به
طوری که می گویند رها کنندهء گلوله جوانی به نام نواب صفوی بوده..." در
خاطرات حاج مهدی عراقی از نخستین اعضاء فدائیان اسلام و از سران سازمان
تروریستی « هیئت های موتلفه اسلامی » و دوست نزدیک آقای خمینی آمده است که
: « سید مجتبی میر لوحی وقتی از زندان بیرون می آید به فکر این می افتد که
یک محفلی ، یک سازمانی ، یک گروهی ، یک جمعیتی را به وجود بیاورد برای
مبارزه ، این فکر به نظرش می آید که از وجود افرادی باید استفاده بکنم که
تا الان این افراد مخل آسایش محلات بوده اند ، مثل اوباش ها که توی محلات
هستند ، گردن کلفت ها ، لات ها به حساب آنها که عربده کشی های محلات بوده
اند... این ها بودند دوستانی که به دور مرحوم نواب جمع شده بودند ، اکثر
آنها مرحله اول از اینجور افراد بودند...» روز ۲۰ اسفند ماه ۱۳۲۴
زمانی که بلیغ ، بازپرس دادسرای تهران به شکایت علیه کسروی رسیدگی می کند
، گروهی از فدائیان اسلام به سرکردگی برادران سید حسین و سید علی امامی به
دادسرا ریخته و احمد کسروی و منشی او سید محمد تقی حداد پور را در کاخ
دادگستری ترور می کنند. نشریه « ایران ما »در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۲۴ می
نویسد : " دیروز بازپرس کسروی را برای استماع آخرین دفاع احضار کرده بود.
کسروی دردایرهء بازپرسی حاضر می شود. قریب یک ساعت به ظهر موقعی که آقای
بازپرس مشغول تحقیقات بودند چند نفر وارد اتاق می شوند. دو نفر از آنها
افسر ارتش بودند و این عده که بنا به اظهار آقای بلیغ بازپرس شعبه ء هفت
چها نفر و بنا به اظهار اشخاص دیگر بیشتر بودند به قصد قتل کسروی با کارد
و هفت تیر به او حمله می کنند. بازپرس و چند نفر دیگر که در آنجا ( دایرهء
بازپرسی ) حاضر بودند ( آقای امین امینی وکیل دادگستری و بانو نورالهدی
منگنه و یک نفر دیگر به نام نهاوندی ) فرار می کنند و آقای قرچرلومنشی
استنطاق بیهوش می شود. حمله کنندگان پس از آنکه دقایقی چند به عمل
جنایت آمیز خود ادامه می دهند ، از اتاق خارج شده و فرار می نمایند.
افسران ارتش در دادگستری گم شدند ولی سه نفر غیر نظامی که کارد خونین خود
را به هوا بلند کرده و داد می زدند « یا علی یا محمد...»از کاخ و از مقابل
افسران ارتش و شهربانی و سربازان محافظ زندانیان و چند نفر پاسبانان کاخ
که در کریدورها بودند عبور کرده و بیرون رفتند. در داخل اتاق و در سمت
راست در ورودی نعش یکنفر جوان افتاده بود و جسد مرحوم کسروی در سمت مقابل
و در فاصلهء بین دیوار و میز بازپرسی که به پهلوی چپ غلتیده بود قرار داشت.
این جنایت عظیم که نتیجه تحریکات یک عده مفتخوار و متظاهر به روحانیت
است ، نباید کوچک شمرده شود و در این میان مسئولیت دستگاههای شهربانی و
دادگستری نیز نباید پوشیده بماند. ، وقتی که برای اولین بار قصد جان کسروی
را کردند و نواب صفوی ماجراجویانه به او حمله کرده و او را مجروح ساخت ،
دستگاه دادگستری و شهربانی ما بر اثر تحریکات این موضوع را با خونسردی
تلقی کرد و بعد هم به جای اینکه آن جنایتکاران را مورد تعقیب و دادرسی
قرار دهد ، پرونده مسخرهء و ننگین کتابهای کسروی را به جریان انداخت." این
نخستین ترورسیاسی دوران معاصربود که با شتاب و تردستی سروته قضیه را هم
آوردند و قاتلین کسروی و حدادپور را از زندان آزاد کردند. یکی از آنان
حسین امامی چندی بعد هژیر را ترور کرد وبعد رزم آرا را ترور کردند. سپس
دکتر حسین فاطمی معاون نخست وزیر و وزیر امور خارجه ی دکتر محمد مصدق مورد
سوء قصد نافرجام محمد مهدی عبدخدایی دبیر کل فعلی جمعیت فدائیان اسلام
قرار گرفت. فدائیان اسلام در کودتای آمریکایی ـ انگلیسی ۲۸ مرداد ،
طبق اسناد موجود ، همراه با سازمان جاسوسی سیا و خاندان پهلوی و ابوالفضل
زاهدی ، دولت قانونی دکتر محمد مصدق ، پیشوای آزادی ملت ایران را ساقط
کردند و ننگ تاریخ را برخود خریدند و بیست و پنج سال پس از آن ، خمینی و
فدائیان اسلام توانستند انقلاب ملت ایران علیه ظلم و استبداد را منحرف
کنند و اکنون نزدیک به سه دهه است که فدائیان اسلام با استبداد دینی در
ایران حکومت می کنند و ملت قهرمان ایران اسیر و دربند است. امروز آن
دسته از " نویسندگان و ناقدین و پژوهشگران و محققینی" که در بارهء احمد
کسروی قلم می زنند ولی یک کلمه از قتل فجیع او بدست فدائیان اسلام سخن نمی
گویند ، خود فروختگانی هستند که نه تنها قلب واقعیتهای تاریخی را پیشه خود
قرار داده اند و مهر سکوت بر لب زده اند و با ملت خود روراست نیستند و
مردم را به مسخره و استهزاء گرفته اند بلکه فقط شهوت نویسندگی و خود
شیفتگی و خود مطرح بودن در نشریات جمهوری اسلامی و سایت های برون مرزی را
دارند و می خواهند همه جا نقش "آقا خوبه" را بازی کنند و چه خوب بود ،
اقلا" به سایت نواب صفوی می رفتند و از آن نقل قول می کردند. این افراد
مطمئن باشند که روزی مشتشان بازخواهد شد و عرض خود می برند و زحمت ما
میدارند. سایت نواب صفوی نحوه انجام "اعدام انقلابی" کسروی را چنین شرح می دهد : "
جلسات بازپرسی کسروی ، از طرف حکومت وقت به جهت توضیح ادعاهایش در مقابل
اعتراضات مردم مسلمان ، بوسیله وزارت عدلیه تشکیل شد. فدائیان در جلسه
اضطراری آقایان سید حسین امامی ، سید علی محمد امامی ، مظفری ، قوام ،
فدایی ، الماسیان ، گنج بخش ، صادقی و یک درجه دار ارتشی را برای اعدام
انقلابی کسروی انتخاب کردند. صبح روز بیستم اسفند ماه ۱۳۲۴ در حالیکه
آقای بلیغ مشغول بازپرسی بود ، کسروی و دوستانش مضطرب و نگران به اطراف
نگاه می کردند. سربازان زیادی در کنار در ایستادند. ناگهان با مهارت عجیبی
در اتاق باز شد و آقای مظفری قدم به درون اتاق گذاشت. قبل از اینکه
ماموران بتوانند اقدامی علیه آنان انجام دهند ، سید حسین امامی و سید علی
امامی وارد اتاق شدند.ماموران سرآسیمه به طرف آنها رفتند. در این هنگام
فرد ارتشی با عصبانیت به ماموران دستور داد هر چه زود تر از اتاق پراکنده
شوند. صدای شلیک تیرها سربازان را به وحشت انداخت ، نفسهای همه در سینه
حبس شد ، کارمندان عدلیه از ترس از اتاق هایشان بیرون نیامدند. سکوت
سنگینی در فضای دادگاه حاکم گشت. فدائیان اسلام کسروی را که در زیر میز
پنهان شده بود ، به کیفر اعمالش رساندند. چند لحظه بعد نوای دلنشین «
الله اکبر » به نشانهء پیروزی برای اولین مرتبه در ساختمان دادگستری
پیچید. اعدام انقلابی کسروی به فاصلهء ۱۰ روز بعد از صدور اولین اعلامیه
فدائیان اسلام انجام شد." درسایت نواب صفوی همچنین درباره ترور نافرجام دکتر سید حسین فاطمی وزیر خارجه دکتر محمد مصدق آمده است : "
روز بیست و ششم بهمن ماه ( ۱۳۳۰ ) دکتر فاطمی برای انجام مراسم سالگرد
محمد مسعود ( مدیر روزنامه مرد امروز ) به قبرستان ظهیرالدوله رفت ، عبد
خدایی نیز برای انجام مقاصدش وارد قبرستان شد و در بالای قبر محمد مسعود
ایستاد و در ساعت سه بعد از ظهر به طرف دکتر فاطمی شلیک نمود. عبد خدایی
اسلحه را انداخت و فریاد زد « الله اکبر ، الله اکبر ......» این اعدام
انقلابی بدلیل سن کم عبد خدایی و عدم تسلط او در استفاده از سلاح نافرجام
ماند و وی روانه زندان گردید. " امروز محمد مهدی عبدخدایی ضارب دکتر
فاطمی دبیر کل جمعیت فدائیان اسلام و از دوستان و همکاران محمود احمدی
نژاد رئیس جمهوری اسلامی ایران است. ماهنامه سخن در شماره فروردین
ماه ۱۳۲۵ می نویسد: "یکی از فجیع ترین حوادثی که در ایام اخیر اتفاق افتاد
قتل مرحوم احمد کسروی در کاخ دادگستری است. شرح فاجغه را اکثر روزنامه ها
نوشته اند و خلاصه آن این است که مرحوم احمد کسروی را بامنشی او حدادپور
در حالی که برای تحقیقات از طرف مستنطق احضار شده بود در کاخ دادگستری به
وضعی مدهش به قتل رسانیدند و قاتلان او که در اثر زد و خورد مجروح شده
بودند آزادانه و با فراغ خاطر از کاخ بیرون آمده فرار کردند و فقط وقتی که
برای بستن زخم خود به بیمارستان رجوع کرده بودند دو تن از اینان دستگیر
شدند و یکی دیگر بعد دستگیر شد.... قتل کسروی به آن وضع فجیع یکی از لکه
های ننگی است که به دامان اجتماع ما افتاده است و ایرانیان را در نظر
جهانیان بد نام می کند.." از زمانی که فرمان مشروطه گرفته شد ، دو نهاد
قدیمی در ایران با آن شدیدا" مخالف بودند. نهاد سلطنت و نهاد علما و
رهبران مذهبی و هر یک از این نهادها ، به نوعی با حاکمیت مردم و آزادی و
دموکراسی مخالف کردند. اکنون تنها ملت قهرمان ایران است که می تواند
با عزمی راسخ راه نجات خود را از این تنگنای تاریخی بیابد و خود را بدون
دخالت اجنبی ها از دست شیخ و شاه آزاد کند وبه آرزوی یکصد ساله اهداف
مشروطیت نائل آید. به امید آن روز.
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 31 خرداد 1390 09:15 بعد از ظهر
تئوری "پایان تاریخ" فرانسیس فوکویاما – که در سال 1989 مطرح و در سال
1992 در کتابی تشریح شد – منتفذ ترین تلاش برای فهم جهان ِ پس از جنگ
سرد بود. در موخره ای بر " پایان تاریخ و آخرین انسان" ، فوکویاما
توضیح می دهد که چگونه ایده هایش امواج انتقاد و تغییرات سیاسی را پشت
سرگذاشتند.
**در هفده سالی که از زمان انتشار اولیه مقاله من " پایان تاریخ؟" می
گذرد ، فرضیه ام از هر نقطه نظر قابل تصوری مورد انتفاد واقع شده است.
انتشار نسخه دوم کتاب " پایان تاریخ و آخرین انسان" این فرصت را برایم
فراهم آورد تا اصل موضوع را دوباره بیان کنم ، به جدی ترین مخالفت هایی
که علیه اش شد پاسخ دهم ، و در مورد بعضی تغییرات که در سیاست جهانی از
تابستان 1989 رخ داده تفسیری داشته باشم.
اجازه دهید با سئوالی شروع کنم: "پایان تاریخ" چه بود؟ خود عبارت البته
از من نبود و مربوط به جی اف دبلیو هگل یا بهتر بگویم کارل مارکس بود.
هگل اولین تاریخدان فیلسوف بود که تاریخ بشری را به عنوان فرآیندی
تکاملی و منسجم می دید. هگل این تکامل را روشن شدن تدریجی منطق انسانی
می دانست که نهایتاً منجر به تسری آزادی در جهان می شود. فرضیه مارکس
بیشتر پایهء اقتصادی داشت ، که تغییر ابزار تولید را در گذر تحول جوامع
انسانی ، از پیش انسان به شکارچی- ذخیره کننده و به انواع کشاورز و
صنعتی می دید و بنابراین فرضیه پایان تاریخ تئوری مدرنیزاسیون بود که
سئوال فرآیند مدرنیزاسیون نهایتاً به کجا ختم می شود را پیش کشید.
بسیاری از روشنفکران پیشرو در فاصله انتشار مانیفیست کمونیستی مارکس و
فردریش انگلس در 1848 و پایان قرن بیستم باور داشتند که پایانی بر
تاریخ متصور است که به فرآیند تاریخی پایان داده و منجر به برقراری
آرمانشهر کمونیستی می شود.این مدعای من نبود ، متعلق به کارل مارکس
بود. دیدگاه ساده ای که من با آن شروع کردم این بود که بعد از 1989 به
نظر نمی آمد که چنین خواهد شد. جایی که فرآیند تاریخی انسان به سوی آن
پیش می رفت کمونیسم نبود ، بلکه به سوی چیزی بود که مارکسیست ها به آن
دموکراسی بورژوایی می گفتند.
به نظر نمی آمد که شکلی عالی تراز جامعه ، ازاینی که بر پایه ء دو اصل
دوقلوی آزادی و برابری بنا شده ، وجود داشته باشد. الکساندر کوهوِه ،
هگل شناس بزرگ روسی-فرانسوی ، این موضوع را با شیطنت این طور توصیف کرد
که تاریخ در 1806 تمام شد ، سالی که ناپلئون پادشاهی پروس را در جنگ
ینا-اورشتات شکست داد و اصول انقلاب فرانسه را به نزد آلمان ِ محل
زندگی هگل آورد. هر آنچه پس از آن اتفاق افتاد ، صرفاً پرشدن فاصله ای
بود تا اصول انقلاب، جهانی شود. بسیاری از محققان مرا از معلم گذشته ام ساموئل هانتینگتون متمایز کرده
اند ، کسی که نسخه ء کاملاً متفاوتی از توسعه جهان در کتاب اش "برخورد
تمدن ها و باز سازی نظم جهانی" ارائه داد . البته در بسیاری جهات در
مورد اختلاف ما در تفسیر از دنیا اغراق شده است. برای مثال ، من با این
نظراو که فرهنگ بعنوان یک مسئله کلیدی در جوامع انسانی باقی خواهند
ماند و توسعه و سیاست بدون توجه به ارزش های فرهنگی فهمیده نمی شوند
موافقم..
ولی یک مسئله بنیادی ما را از هم جدا می کند. آن این سئوال است که آیا
ارزش ها و بنیان هایی که در طول "عصر روشنگری غرب" شکل گرفتند ، بالقوه
جهانی هستند ( آن گونه که هگل و مارکس فکر می کردند) ، یا محدود به یک
افق فرهنگی هستند ( که منطبق بر دیدگاه فلاسفه متاخر همچون فردریش نیچه
و مارتین هایدگر است). هانتینگتون به وضوح باور دارد که آنها جهانی
نیستند. او چنین استدلال می کند که انواع نهاد های سیاسی که ما در غرب
با آنان آشنا هستیم محصولات جنبی یک فرهنگ خاص مسیحی اروپای غربی هستند
و هرگز در خارج از مرز های آن فرهنگ ریشه نخواهد گرفت.
پس سئوال اصلی این است که آیا ارزش ها و نهادهای غربی اهمیتی جهانی
دارند ، یا صرفاً تظاهرات موقت ِ پیروزی یک فرهنگ ِچیره اند.
هانتینگتون کاملاً درست می گوید که منشا تاریخی دموکراسی مدرن سکولار
لیبرال در مسیحیت قرار دارد ، که اول بار توسط او هم مطرح نشده است.هگل
، الکسیس دو توکویل و نیچه در میان بسیاری اندیشمندان دیگر چنین
استدلال کرده اند که دموکراسی مدرن یک نسخه سکولار دکترین مسیحی مبنی
بر ارزش جهانشمول انسان است که امروزه به عنوان یک دکترین سیاسی حقوق
بشری غیر مذهبی درک می شود. از دیدگاه من هیچ شکی نیست که این موضوع از
نقطه نظر تاریخی صحیح است.
ولی در عین اینکه لیبرال دموکراسی ریشه در این خاک فرهنگی دارد ، مسئله
این است که آیا این ایده ها می توانند از این ریشه های خاص گرایانه جدا
شوند و اهمیتی برای مردمی که در فرهنگ غیر مسیحی زندگی می کنند پیدا
کنند. روش علمی که تمدن های مدرن فن سالارانه ما بر آن بنا شده در برهه
ای از تاریخ ابتدای اروپای مدرن بر پایه اندیشه فلاسفه ای چون فرانسیس
بیکن و رنه دکارت و برای علل تاریخی مشخص ظاهر شده است. ولی وقتی روش
علمی اختراع شد تحت مالکیت تمام بشریت قرار گرفت و برای استفاده اش مهم
نبود که آسیایی هستید یا افریقایی یا هندی.
بنابراین سئوال این است که آیا آزادی و برابری که ما به عنوان اساس
لیبرال دموکراسی بدان می نگریم اهمیت ِجهانی مشابهی دارد؟ من فکر می
کنم که چنین است و تصور می کنم که یک منطق کلی بر تحول تاریخی حاکم است
که توضیح می دهد چرا باید دموکراسی فزاینده در سراسر گیتی شکل بگیرد.
این منطق یک شکل خشک جبرگرایی تاریخی مانند آنچه مارکس می گفت نیست ،
بلکه گروهی از نیروهایی بنیادی هستند که تحول اجتماعی انسان را در
مسیری که به ما می گوید باید دموکراسی بیشتری در انتهای این فرآیند
تکاملی نسبت به شروع اش باشد ، راهبری می کنند. منشا تاریخ در منطق هگلی-مارکسیستی نهایتاً بر پایه علم و فن آوری ست .
علوم جمع شونده اند : ما به صورت دوره ای اطلاعات علمی مان را دور نمی
ریزیم. فن آوری است که دنیای اقتصاد را شکل می دهد، چهارچوب تولید
اقتصادی را می سازد و به این ترتیب تضمین کننده این است که عصر ماشین
بخار با عصر گاو آهن متفاوت است ، و اینکه عصر ترانزیستور و کامپیوتر
از عصر ذغال سنگ و فولاد متفاوت خواهد بود . پیشرفت علمی موجب افزایش
عظیم بهره وری در تولید می شود که خود موتور پیشرفت سرمایه داری و رشد
تکنولوژی و افکار نو در اقتصاد مدرن بازار بوده است.
توسعه اقتصادی استانداردهای زندگی را به شکلی بهبود می بخشد که در همه
دنیا مطلوب به حساب می آید. شاهد اش ، از نظر من ، روش ساده "رای دهی
مردم با پای هایشان " هست. هر ساله میلیون ها نفر از مردم فقیر در
جوامع کمتر توسعه یافته تلاش می کنند که به اروپای غربی ، ایالات متحده
، ژاپن و دیگر کشور های صنعتی مهاجرت کنند ، چراکه می بینند که امکان
خوشبختی انسان در یک جامعه مرفه بسیار بالاتر از یک جامعه فقیراست. علی
رغم تعدادی از رویاپردازان "روسویی "که فکر می کنند که زندگی در یک
جامعه شکارچی یا زمین داری خوش تر از زندگی از مثلاً لوس آنجلس امروزی
ست ، تعداد انگشت شماری هستند که واقعاً تصمیم به چنین کاری می گیرند.
میل به زندگی در یک لیبرال دموکراسی در ابتدا به اندازهء میل برای
توسعه همه گیر نبود. در واقع ؛ امروز بسیاری رژیم های طرفدار تمرکز
قدرت چون چین وسنگاپور ، یا شیلی تحت حکومت پینوشه ، توانستند توسعه
پیدا کنند و با موفقیت جوامع شان را مدرنیزه کنند. با این حال ، ارتباط
محکمی بین توسعه موفق اقتصادی و رشد نهاد های دموکراتیک وجود دارد؛
چیزی که در ابتدا مورد توجه جامعه شناس شهیر سیمور مارتین لیپست قرار
گرفته بود. دلایل فراوانی وجود دارد که چرا این رابطه قوی ست. وقتی
کشوری از سطح در آمد سرانه 6000دلار گذر می کند ، دیگر یک جامعه
کشاورزی نیست. محتملاً یک طبقه متوسط دارد که مالک مستغلات است و یک
جامعه مدنی پیشرفته و سطح بالاتر نخبگان و آموزش عمومی دارد . همه این
فاکتور ها در جهت افزایش تمایل برای مشارکت دموکراتیک عمل می کنند و از
لایه های زیرین ، تقاضای نهاد های سیاسی دموکراتیک را راهبری می کنند.
بعد نهایی فرآیند مدرنیزاسیون مربوط به زمینه فرهنگی ست. همه خواستار
توسعه اقتصادی هستند و توسعه اقتصادی میل به تقویت نهادهای دمکراتیک
دارد. ولی در انتهای فرآیند مدرنیزاسیون هیچ کسی خواستار همشکلی فرهنگی
نیست . در واقع معضلات هویت فرهنگی دوباره سرباز می کنند.هانتینگتون حق
دارد وقتی می گوید که ما هیچ وقت در دنیایی که همشکلی فرهنگی وجود دارد
، یا فرهنگ جهانی که او "انسان داووسی" نام نهاده است زندگی نخواهیم
کرد . در واقع ما نمی خواهیم که در دنیایی زندگی کنیم که ارزش های
فرهنگی فراگیرش بر پایه نوعی آمریکانیسم جهانی شده قرار دارند. ما بر
اساس سنت های مشترک تاریخی ، ارزش های مذهبی و دیگر ابعاد یک حافظه
مشترک که سازنده یک زندگی عادی ست زندگی می کنیم.
زندگی در لیبرال دموکراسی های معاصر ، که شامل ایالات متحده می شود ،
به گونه ای ست که هویت گروهی یا فرهنگی دائماً مورد تاکید و باز تاکید
قرار می گیرند گاهی از نو اختراع می شوند. این جایی ست که تئوریسین های
لیبرالیسم مدرن راهنمایی چندانی در موردش برای ما ندارند. توماس هابز ،
جان لاک ، بارون دو مونتسکیو ، و ژان ژک روسو همگی مشکل مرکزی کثرت
گرایی لیبرال ، یعنی مواجهه نظر فرد در انتخاب های خودمختارش در برابر
انتخاب های حاکمیت را پیش بینی کرده بودند.ولی در جوامع مدرن لیبرال
افراد خود را در قالب گروه های فرهنگی سازماندهی می کنند تا حقوق گروه
در مقابل حقوق حاکمیت قابل دفاع باشد و در عوض انتخاب افراد را به درون
آن گروه محدود می کنند.
این می تواند شکل رقیقی داشته باشد ، مثلاً وقتی کانادایی های فرانسوی
دانش آموزان کبک را مجبور کردند که به زبان فرانسه آموزش ببینند ، یا
می تواند شکلی جدی تر به خود بگیرد ، مثل وقتی که آخوند های اسلامیست
در اروپا خواهان آنند که قانون شریعت بر قانون مدنی فرانسه یا هلند
اولویت داشته باشد. مسئله حکومت این است که کثرت گرایی لیبرال را به چه
گونه تفسیر کند .آیا باید مسئول حفاظت ازحقوق افراد باشد یا حقوق گروه
ها ، ودرصورتی که انتخاب اش حفاظت گروه هاست چه محدودیت هایی بر حقوق
اشخاص از طرف گروه ها را تحمل می کند
این می تواند شکل رقیقی داشته باشد ، مثلاً وقتی کانادایی های فرانسوی
دانش آموزان کبک را مجبور کردند که به زبان فرانسه آموزش ببینند ، یا
می تواند شکلی جدی تر به خود بگیرد ، مثل وقتی که آخوند های اسلامیست
در اروپا خواهان آنند که قانون شریعت بر قانون مدنی فرانسه یا هلند
اولویت داشته باشد. مسئله حکومت این است که کثرت گرایی لیبرال را به چه
گونه تفسیر کند .آیا باید مسئول حفاظت ازحقوق افراد باشد یا حقوق گروه
ها ، ودرصورتی که انتخاب اش حفاظت گروه هاست چه محدودیت هایی بر حقوق
اشخاص از طرف گروه ها را تحمل می کند.
توضیح کامل تر این مسئله از حوصله این مقال خارج است. جوامع لیبرال
معدودی هستند که علناً از حقوق فرد در مقابل گروه ، حمایت کرده اند ؛
تنوع فرهنگی ، استفاده از دو زبان رسمی ، و دیگر اشکال به رسمیت شناسی
گروه بخشی از سیاست عمومی در ایالات متحده و دیگر دموکراسی های غربی
شده اند. در سوی دیگر ، اغلب جوامع لیبرال متوجه اند که به رسمیت شناسی
گروه به معنی تضعیف اصول اولیه لیبرال ، یعنی حقوق افراد و مداراگری
ست.همان طور که چارلز تیلور توضیح می دهد لیبرالیسم نمی تواند در قبال
همه فرهنگ ها بی طرف باشد ، چراکه خودش منعکس کننده ارزش های فرهنگی
خاصی ست و می بایست گروه های فرهنگی دیگری که خودشان به شدت غیر لیبرال
هستند را رد کند.
سکولاریسم سیاسی به عنوان بخش غیر قابل انفکاک فرآیند مدرنیزاسیون در
آمده است .در تاریخ مسیحیت ، کلیسا و حکومت به عنوان نهاد های مجزایی
شکل گرفتند در حالیکه این مسئله در مورد اسلام صدق نمی کند. ولی جدایی
میان این دو هرگز ضروری یا کامل نبوده است. در پایان قرون وسطی هر
شاهزاده اروپایی باور های مذهبی مورد وثوق تابعین خود را دیکته می کرد
، نزاع های فرقه ای در پی " دوره رفورماسیون پروتستانی" منجر به بیش
از یک قرن جنگ خونین شد.
بنابراین ، سیاست مدرن سکولار از فرهنگ مسیحی سرچشمه نگرفت ، بلکه چیزی
بود که می بایست از خلال تجربه دردناک تاریخی آموخته می شد. یکی از
اولین پیروزی های لیبرالیسم مدرن توفیق اش در متقاعد کردن مردم بود به
اینکه می بایست اهداف غایی را که توسط مذاهب ادعا می شد از صحنه سیاست
حذف کرد. این کشمکشی بود که غرب از آن عبور کرد و تصورم این است که
الان دنیای اسلام در حال عبور از آن است. "پایان تاریخ" همان طور که در ابتدای این مقال آمد ، از زمان اعلام اش
از نقطه نظر های بیشماری مورد حمله واقع شده است. بسیاری از این
انتقادات بر پایه سوء تفاهم ساده ای در مورد اینکه من چه استدلالی
داشتم شکل گرفت ، برای مثال در قسمتی که افراد باور کرده بودند که من
فکر می کنم که وقایع از رخ دادن باز خواهند ایستاد. من قصد ندارم در
اینجا با اینگونه نقد ها که اگر فرد مذکور کتاب من را خوانده بود اغلب
امکان داشت که اصلاً مطرح نشوند روبرو شوم .
البته ، یک سوء تفاهم که من می خواهم از آن رفع ابهام کنم ، مربوط به
این کج فهمی است که من استدلال ام برای یک نسخه صرفاً امریکایی پایان
تاریخ بود، که یک نویسنده آن را " پیروزمندی وطن پرستانه"نام
گذارده بود. خیلی ها پایان تاریخ را مقدمه ای بر هژمونی امریکایی بر
مابقی دنیا نه فقط در گستره آمال و ارزش ها ، بلکه در استفاده از قدرت
نظامی برای نظم دهی به دنیا بر پایه منافع امریکایی گرفته بودند .
هیچ چیز نمی توانست از این به حقیقت دورتر باشد. هر فردی آشنا با کوهوه و سرچشمه های اندیشه برداشت او از پایان تاریخ ، متوجه می شد که
اتحادیه اروپا، تجسمی بسیار کامل تراز ایالات متحده امروزین برای
دنیایی واقعی ست. همراه با کوهِوه من نیز استدلال کردم که پروژه ء
اروپایی در حقیقت خانه ای بود ساخته شده برای آخرین انسانی که در پایان
تاریخ می آید. رویای اروپایی – که بهتر ازهمه در آلمان احساس می شود –
این بود که از حق حاکمیت ملی ، سیاست قدرت ، و انواع منازعاتی که نیاز
به قدرت نظامی را لازم می کند پا
را فراتر بگذارند ؛ در مقابل امریکایی ها ، فهم نسبتاً سنتی تر از حق
حاکمیت دارند ، ارتش شان را ستایش می کنند ، و رژه های وطن پرستانه
چهارم جولای شان را دوست دارند.
دموکراسی مدرن لیبرال بر پایه دو اصل دوقلوی آزادی و برابری شکل گرفته
است. این دو در نزاعی تمام ناشدنی هستند : برابری بدون مداخله یک
حاکمیت قدرتمند که آزادی های فردی را محدود کند به حد اعلی نمی رسد ،
آزادی نیز نمی تواند تا بی نهایت گسترش یابد مگر اینکه اشکال متنوع
نابرابری اجتماعی مهلک را پذیرا باشیم. پس هر لیبرال دموکراسی می بایست
میان این ها دست به انتخاب هایی بزند. به دلایلی که ریشه در پیشینهء
تاریخی شان دارد اروپایی های معاصر بیشتر با قربانی کردن آزادی ، طرف
برابری را می گیرند ، و آمریکایی ها به عکس عمل می کنند.این تفاوت ها
در شدت است و نه در اصول ؛ با اینکه من نسخه ء آمریکایی را به نوع
اروپایی اش در بعضی جهات ترجیح می دهم ،ولی این بیشتر ناشی از مشاهده
عملگرایانه و سلیقه من است تا اختلاف در اصول . از میان بسیاری چالش ها که در سناریوی خوش بینانه ء" پایان تاریخ" مطرح
شده اند چهار تایشان از نظر من از همه مهم تر اند. اولی مربوط به اسلام
به عنوان یک مانع در برابر دموکراسی ، دومی در مورد مسئله دموکراسی در
سطحی جهانی ، سومی مربوط به استقلال ِ سیاست ، و آخری مرتبط با عواقب
غیر منتظره ء فن آوری ست. من به نوبت هر یک را مورد بحث قرار می دهم.
به خصوص بعد از حملات یازدهم سپتامبر ، بسیاری از افراد ادعا کردند که
تناقضی اساسی میان اسلام به عنوان یک دین و امکان برقراری دموکراسی
مدرن وجود دارد . هیچ بحثی نیست که اگر شما به اطراف دنیا نگاه کنید بر
الگوی کلی توسعه دموکراتیک که در آمریکای لاتین ، اروپا ، آسیا و حتی
در آفریقای تحت صحرا شکل گرفته ، مسلمانان به شکل عمده مستثناء شده
اند. پس افرادی ادعا می کنند که احتمالاً چیزی در دکترین اسلامی ،
مثلاً اتحاد دین و حکومت ، هست که به عنوان یک مانع فرهنگی غیر قابل
عبور بر سر گسترش دموکراسی قرار دارد.
اینکه مشکل ریشه در خود اسلام به عنوان یک دین دارد از نظر من شدیداً
غیر محتمل است. همهء سامانه های ادیان بزرگ دنیا به شدت پیچیده اند.
مسیحیت زمانی ( که چندان هم دور نیست) سلطنت و درجه بندی انسان را مجاز
می شمرد ، و ما امروز آن را حامی دموکراسی مدرن می دانیم .دکترین های
مذهبی بسته به تفسیر سیاسی ، از یک نسل به نسل دیگر متفاوت اند.این در
مورد اسلام هم صدق می کند.
تنوع فراوانی میان سیاست کشور هایی که امروز از نظر فرهنگی مسلمان
هستند وجود دارد. دموکراسی های نسبتاً موفق متعددی در کشور های مسلمان
وجود دارد ، از جمله اندونزی که بعد از بحران سال1997 از استبداد ، با
موفقیت این انتقال را انجام داد ؛ ترکیه که از پایان دومین جنگ جهانی
دارای دموکراسی دو حزبی نصفه و نیمه بود ؛ مالی ،سنگال، ودیگر کشور های
مثل هند ، که اقلیت قابل توجه مسلمان دارد. به علاوه ، مالزی و اندونزی
رشد اقتصادی سریعی را نیز تجربه می کنند، پس اینکه اسلام مانعی بر سر
توسعه نیز هست نیز یک انگاره ضرورتاً صحیح نیست.
آلفرد استپان به این اشاره می کند که در الگوی وسیع دموکراتیزه شدن
در برهه ای که ساموئل هانتینگتون آن را "موج سوم" گذار دموکراتیک از
دهه هفتاد به دهه نود می خواند در حقیقت این اسلام نیست که استثنا است
بلکه استثناء بیشتر مربوط به عرب بودن است ، به نظر می آید که چیزی در
فرهنگ سیاسی اعراب است که بیشتر مقاومت نشان می دهد. اینکه آن چیز چیست
، محل اختلاف نظر است ولی بسیار محتمل است که یک مانع فرهنگی همچون
بقایای قبیله گرایی باشد که مرتبط به دین نیست. و چالش حال حاضر که
دنیا با آن به شکل اسلام گرایی افراطی یا "جهادیسم" روبروست بیشتر
سیاسی ست تا دینی ، فرهنگی یا مرتبط با تمدن.
همان طور که الیویه روی و رویا و لادن برومند استدلال کرده اند ،
اسلام گرایی افراطی بهتر از همه در قالب یک ایدئولوژی سیاسی قابل فهم
است. ایده های سیاسی در مورد حکومت ، انقلاب و تطهیر خشونت که در نوشته
های سید قطب ، بنیان گذار الاخوان المسلمین در مصر ، یا اسامه بن لادن
و ایدئولوگ هایش درون القاعده دیده می شود ، ریشه در ایدئولوژی های
افراطی چپ و راست اروپای قرن بیستم – که منظور فاشیسم و کمونیسم است –
دارد و نه در هیچ یک از سنن اصیل .اسلامی
آن دکترین ها ، که به شدت خطرناک اند ، هیچ یک از آموزه های محوری
اسلام را منعکس نمی کنند ، بلکه از اسلام برای مقاصد سیاسی استفاده می
کنند. آنها در بسیاری از کشور های عربی و میان مسلمانان اروپا ، به
دلیل شدیداً حاشیه نشین شدن این دسته از مسلمانان دراین جوامع ،
محبوبیت یافته اند. بنابراین اسلام گرایی افراطی احیای یک عمل فرهنگی
سنتی اسلامی نیست ، بلکه باید در قالب هویت تازه سیاسی بدان نگریسته
شود. اسلام گرایی افراطی دقیقاً وقتی بروز می یابد که هویت های سنتی
فرهنگی توسط مدرنیزاسیون و نظم کثرت گرای دموکراتیک ، که گسستی میان
درون فرد و فعالیت اجتماعی در خارج بوجود می آورند ، مضمحل می شود.
به این دلیل است که بسیاری از جهادی های خشن چون محمد عطا ، سازمان
دهنده ء حملات یازدهم سپتامبر ، یا محمد بویری ، قاتل فیلم ساز هلندی
تئو ون گوگ ، در اروپای غربی به دیدگاه های رادیکال رسیدند.
مدرنیزاسیون از ابتدا علیه خود بیزاری و مخالفت ایجاد کرده است . از
این منظر جهادی های معاصر قدم در راه آنارشیست ها ، بولشویک ها ،
فاشیست ها و اعضای باند بادر-ماینهوف می گذراند.
سئوال این است که که آیا مسلمانان به شدت بیزار و تندرو بالقوه توانایی
تهدید خود ِ دموکراسی را دارند یا خیر. البته که فن آوری مدرن با سلاح
های کشتار جمعی کارشان را ساده تر از اسلاف شان کرده است. ولی اسلام
سیاسی قرارگاه قدرتمندی تا امروز نداشته است و در کشورهایی مثل ایران
،عربستان سعودی ، افغانستان یا سودان که به قدرت رسیده ، نتوانسته
سابقهء سیاسی و اقتصادی قابل قبولی بر جای بگذارد.
از این گذشته قرائت های دیگری هم از اسلام وجود دارند که برای پیشتازی
در دنیای اسلام تلاش می کنند. به این ترتیب مطمئناً بخش بزرگی از نزاع
ها در درون جهان اسلام خواهد بود. بنابراین از نظر تهدید خارجی به
نظرمی رسد که اسلام سیاسی چالشی به مراتب کم اهمیت تر از کمونیسم است
که هم محبوبیت جهانی بیشتری داشت و هم به کشوری قدرتمند ومدرن منسوب
بود.
مشکل بزرگ تر برای آینده لیبرال دموکراسی مسئله ای مربوط به درون جوامع
دموکراتیک است ، به خصوص در کشور هایی مثل فرانسه و یا هلند که دارای
اقلیت های بزرگ مسلمان اند. کلاً اروپا در ادغام اقلیت های فرهنگی
متفاوت در جامعه از ایالات متحده ضعیف تر عمل کرده است. خشونت فزاینده
از سوی مسلمانان اروپایی نسل دوم یا سوم مبین ابعاد تیره تری از مقولهء
سیاسی هویت نسبت به مثلاً ناسیونالیست های کبکی یا اسکاتلندی است.
اقلیت های خشمگین ِ تلفیق نشده با جامعه با واکنش شدید از سوی اکثریت
جامعه روبرو می شوند که خود نهایتا به درون مرز های فرهنگی و مذهبی خود
عقب نشینی می کند. پیشگیری از اوج گیری این کشمکش ها بسوی چیزی که شبیه
" برخورد تمدن ها" باشد ، نیاز به نرمش و دیده وری رهبران سیاسی دارد ،
چیزی که به شکل خود به خود در فرآیند مدرنیزاسیون تضمین شده نیست.
هنگامی که مادهاپیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود
آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورشبزرگ
عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام
پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته
بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش
درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتی هنگامی که
توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار
زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت.
پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از
نگاهبان به نام «آراسپ»
سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او
کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.. کوروش
آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در
ازای از طرف کوروش
به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که
آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش
برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. می گویند هنگامی که آبراداتاس
به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از
چشمانش سرازیر بود گفت:
«سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش
به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند.
زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز
نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود
حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و
پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ
سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت
ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و
در کنار جسد همسر به خاک
افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی
که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد.. .
از این روی اگر در تصویر
دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو
مشخص است.
هنگام بررسی وضع سیاسی خراسان و ماوراالنهر در سده
های چهارم و پنجم هجری نمیتوان از جنبشهای اسماعیلیان در این مناطق یادی
نکرد. اگرچه در سده های چهارم و پنجم اسماعیلیان نتوانستند در خراسان و
ماوراالنهر حاکمیت سیاسی مستقل بوجود آورند، ولی در این سده ها دعات و
مبلغین اسماعیلی در سراسر خراسان زمین، ماوراالنهر، عراق و سند فعالیت
داشته اند. آنها در این مناطق کارهای زیادی انجام داده و در بروز بسا
رویداد های سیاسی آن عصر نقش مهمی ایفا کرده اند. بنابرین در اینجا لازم می
افتــــد تا بر تاریخ سیـاسی اسماعیلیان خراسان و ماوراالنهر نیز یک نظر
کوتاهی انداخته شود.
نفوذ اسماعیلیان در خراسان و ماوراالنهر در زمان
سامانیان آغاز گردید. فاطمیان سرزمین خراسان را که از پر آشوب ترین مناطق
خلافت عباسی بود و قبلا نیز اکثریت قیامها و جنبشهای آزادیبخش از همین خطه
آغاز گردیده بود، یکی از مراکز عمده تبلیغات خود قرار دادند. خراسانیان که
تشنه آزادی بودند، تحت لفافه مذهب اسماعیلیه و دیگر مذاهب اهل تشیع در سده
های چهارم و پنجم هجری مخالفت خود را با خلافت عبـــاسی، سلطنت
سامانیـــان، غزنـویـــان و و سلجوقیها ادامه دادند. اما توسط پادشاهان چون سلطان محمود، سلطان مسعود، طغرل بیک، آلپ ارسلان، بغراخان
هارون و دیگران سرکوب شدند. پادشاهان غزنوی به ویژه سلطان محمود
در دوران سلطنت خود با شدت هرچه تمامتر انواع مختلف آزاداندیشی، از جمله با
اسماعیلیان ملتان و عراق مبارزه کرد (چنانکه سیاست قرمطی کشی سلطان محمود
در کتب تاریخ ثت است) سلطان محمود چندین بار مراکز تبلیغات اسماعیلیان را
در ملتان، ری، اصفهان حمله نموده آنها را از دم تیغ کشید. به این سبب اسماعیلیان و قرمطیان در خراسان و
ماوراالنهر مجبور شدند تا تبلیغات و دعوت خویش را آهسته و آرام انجام دهند و
تنها به جلب امرای ال زیار و آل بویه و نفوذ در دربار آنها اکتفا کنند.
کار ومبارزه اسماعیلیان در ماورالنهر نیز بالا
نگرفت. آنها بعد از آنکه در دوره سامانی سرکوب گردیدند، از در دوره
حکمروایی بغراخان هارون تبلیغات خود را به نفع خلافت فاطمی تشدید بخشیدند.
بغراخان نخست چنان وانمود میکرد که گویا دعوت اسماعیلیان را پذیرفته است.
لیکن در حقیقت بغراخان تصمیم داشت که پیروان اسماعیلیه و دعاه آنها را به
موفقیت کاذب شان شاد گرداند و در فرصت مناصب کار آنها را یک طرفه کند. بعد
از گذشت چند سال بغراخان در فرصت مناسب امر داد که تمام اسماعیلیان را در
بخارا از دم تیغ بکشند و در دیگر نقاط قلمرو وی پیروان آنها را از بین
ببرند. این وقایع در سال 436 هـ.
(1044 ـ 45 م.) اتفاق افتاده است. ظاهرا پس از کشتار اسماعیلیان در
ماوراالنهر هم مانند خراسان هرگونه مبارزه و آزاداندیشی و از جمله دعاه
اسماعیلیه به سختی مورد پیگرد واقع شده و فقهای آنجا در این کار تعصب
بیشتری به خرچ میدادند. از همین سبب تصادفی نیست که ناصرخسرو مکرر در
دیوانش بخارا و بلخ را برای پیروان اسماعیلیه و نسبت بخود دشمن تلقی
مینماید و از نادانی فقهای بلخ و بخارا شکوه میکند:
اینجاست به یمگان ترا دبستان در بلخ
مجویش نه در بخارا
دیوان، ص33
هنگامیکه سلجوقیان برخراسان، ماوراالنهر،
عراق عجم و بسیاری از بلاد اسلامی چیره شدند، از سیاست خلافت بغداد سخت
حمایت کردند و در پی قلع و قمع اسماعیلیان افتادند. چنانکه طغرل بیک به
حمایت خلفای عباسی قدرت از دست رفته آنها را واپس باز گردانید، آلپ ارسلان و
ملکشاه اسماعیلیان را سرکوب نمودند، قاورد فرزند چغری بیک و برادر آلپ
ارسلان هنگامی که در سال 455 هـ. شیراز را تصرف مینمود، هر دیلمی را که در
آنجا بود به قتل رسانید. و محمد بن
ملکشاه هفت سال تمام در اصفهان مصروف قلع و قمع اسماعیلیــــه بود. بنابر گفته برتلس :«فاطمیان با آمدن
ترکان سلجوقی تبلیغات خود را در سرزمین خراسان نیز گسترش داده بودند و به
عنوان نمونه میتوان از کوشش های ناصرخسرو یاد کرد. گذشته از آن خلفای فاطمی
سعی داشتند که حتی المقدور توسعه طلبی سلجوقیان را محدود سازند. داعی
زبردست آنان مؤیدفی الدین در سال 1059 م. بساسیری فرمانده پاسداران آل بویه
را که مرکب از دیلمان و ترکان بود، به شورش وادشت. موقع برای شورش مناسب
بود، زیرا طغرل با سپاهیان خود به جنگ رفته و خلیفه عمدتا قدرتی نداشت.»
باوجود اینهمه سعی و تلاش اسماعیلیان در خراسان و ماوراالنهر
هیچگاهی نتوانستند حاکمیت مستقلی بوجود آورند. آنها تنها در ایران، بعد از
آنکه در مرحله دوم جنبش اسماعیلی مرد باتدبیری چون حسن صباح ظهور نمود،
قادر به ایجاد دولت مستقل در دژ «الموت » گردیدند.
مسعودیمی گوید كه
انوشروان چهار مهر انگشتری برای چهار اداره ی بزرگ داشت . یك مهرانگشتری برای
مالیات كه نگین آن از عقیق بود و بر آن كلمه ی عدل شاید به پهلوی داد نقش شده بود
و یك مهر انگشتری برای املاك زراعتی كه از فیروزه و نقش آن آبادانی بود . معلوم می
شود كه برای املاك بزرگ و وسیع سلطنتی اداره ی خاصی وجود داشته است و شاید این
اداره بر املاك وسیع اشراف و موبدان و دهقانان (خرده مالكان) نیز نظارت داشته است
. البته كار این اداره ثبت مالیات و خراج نبوده است زیرا آن به عهده دیوان خراج
بوده است بلكه چنانچه از نقش آبادانی بر می آید كار این اداره مهم نظارت بر آبادی
و آبیاری و اقطاع به بزرگان یا گرفتن آن از یكی و اعطای آن به دیگری و نیز شاید
ثبت اسناد املاك اشراف و دهقانان بوده است . مهر انگشتری سوم برای معونت بوده است
كه نگین آن از یاقوت و نقش آن تأنی بوده است . شاید مقصود از آن رسیدگی به امور
عام المنفعه از قبیل راهها و پلها و كاروانسراها و امور شهری و شهرنشینان از قبیل
تأمین آب و خواربار شهرها و نظایر آن بوده است . مهر انگشتری چهارم مخصوص پست
(برید) و نقش آن كلمه ی وفا بوده است . چون مأموران برید در دوره های بعد از اسلام
مأمور كسب اطلاعات مهم و گزارش آن به رئیس مملكت نیز بوده اند معلوم می شود كه
صاحب برید در زمان ساسانیان نیز چنین مأموریتی داشته است و نقش كلمه وفا بر نگین
مهر انگشتری این معنی را تأیید می كند . نقش كلمه داد بر نگین مهر انگشتری خراج
مطلب مهم دیگری را نیز می رساند و آن اصلاح مالیات اراضی است كه انوشروان و پدرش
قباد مخصوصاٌ در اراضی عراق به عمل آورده اند . این اصلاحات چنان به عدل و انصاف
مقرون بوده است كه پس از ظهور اسلام و فتح عراق به دست مسلمانان ، حضرت عمر (رض )
آن را تأیید كرد و دستور داد مالیات ارضی را بر طبق آن وصول كنند.
مسعودی برای خسرو پرویز نه مهر انگشتری ذكر می كند كه چند
تای آنها مربوط به امور اداری و بقیه برای امور شخصی بوده است . مهر انگشتری كه با
آن فرمان ها و اسناد را مهر می كرده است ، نقش صورت پادشاه را داشته است كه بر
اطراف آن صفت پادشاه را نوشته بودند . مهر انگشتری دیگری برای مهر پرونده ها یا
تذكرات بوده است . مهر انگشتری برید نقش سواری را در حال تاخت داشته است . مهر
انگشتری دیگری مخصوص امور مالی و نامه های كارگزاران دولتی بوده است . یك مهر
انگشتری مخصوص مهر نامه هایی بوده است كه به پادشاهان دیگری می نوشته و نقش آن
عقاب بوده است . مهر انگشتری دیگری با نقش خوك مخصوص نامه هایی بوده كه در آنها
امر به قتل اشخاص صادر می شده است . این شش مهر انگشتری مخصوص امور اداری بوده است
. سه مهر انگشتری دیگر برای امور شخصی خودش بوده است از قبیل مهر كردن اغذیه و
دواها و عطرها كه در آن سم داخل نكنند و نقش مگس بر آن بوده است و مهر انگشتری
مخصوص گنج ها و جواهر و اموال شخصی و مهر انگشتری دیگری كه بدون نقش بوده است و
هنگام رفتن به حمام آن را در انگشت می كرده است.
به اتفاق
تمامی مستشرقین و اندیشمندان اسلامی شروع فرهنگ و تمدن اسلامی را باید از دوره
عباسیان ، علی الخصوص اوج دوران بغداد دانست . شهر هزار و یك شب كه نقش اساسی در
ساخت فرهنگ و تمدن اسلامی داشت ، شهری متشكل از اقوام و عناصر مختلف قومیتی و
اجتماعی كه توانست با تركیب و كنار هم قرار دادن این عناصر نامتوازن و چینش صحیح
آنها به شهری رویایی تبدیل شود . و اشتباه گذشتگان خود را تكرار نكرد و بر یك قوم
تكیه نجست و از تاریخ عبرت گرفت عبرتی كه باعث شد بیش از 500 سال بر بخش عظیمی از
جهان حكمرانی كنند . هر چند بغداد شاهد فراز و نشیب های فراوانی بود ولی تا زمان
سقوط اعتبار معنوی خود را حفظ كرد .
اما با مطالعه تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی همیشه
یك نكته گنگ وجود دارد و آن هم نقش دمشق در
ساخت این فرهنگ به چه میزان بوده است ؟
برای پاسخ
به این سئوال ابتدا باید اجزای سازنده فرهنگ اسلامی را شناخت و بعد به نقش حكومت
ها رسید .
عوامل
سازنده فرهنگ به قسمت های مختلفی تقسیم می شود به عقیده بنده عوامل سازنده فرهنگ
به شرح زیر می باشد :
1) خط و
نگارش و ادبیات مربوط به آن
2)
كشاورزی یا به زبانی ساده تر اقتصادی پویا ( دلیل اینكه برای اقتصاد از كشاورزی یاد
كردیم آن است كه جوامع پیشین و حتی جوامع امروزی اقتصادشان بر پایه كشاورزی شكل
گرفته و به پویایی رسیده است )
3) معماری
4) دین
واحد برای جامعه مورد بررسی
5) وجود
یك پیشینه فرهنگی برای ایجاد یك فرهنگ نوع ( چون فرهنگ اسلامی یك فرهنگ نو و جدید
بود باید صاحب یك پیشینه و ذهنیت نیز باشد )
اگر نگاهی
به دوران عباسیان بیندازیم می بینیم همه ی اینها در این دوره از حكومت اسلامی
موجود بوده است اما اگر گذری عمیق به چند
دهه قبل از شكل گیری حكومت عباسیان بیندازیم یعنی دوره اموی می بینیم پنج موردی كه
در بالا ذكر شده است در این دوره نیز موجود می باشد . اما بر خلاف بغداد كه طی یك
دوره خاص به این فرهنگ رسید در دوره امویان فرهنگ دارای فراز و نشیب بوده است .
دوره معاویه پی ریزی این فرهنگ آغاز شد اما بعد
از مرگ او ادامه نیافت تا دوران عبدالملك بن مروان كه كارهای دوره معاویه ادامه
پیدا كرد . دوران ولید بن عبدالملك همراه
بود با یك سری اصلاحات بعد از آن این فرهنگ با یك ركود مواجه شد تا اینكه عباسیان
آن را به ارث برده و به اوج خود رساندند.
به عقیده
بنده برای شناخت فرهنگ و تمدن اسلامی هیچ وقت نباید دمشق را كنار گذاشت و از بغداد
شروع كرد . دمشق تمامی معیارهای یك فرهنگ را دارا بوده آنها فرهنگ یونان را به ارث
برده بودند و برای پرورش آن كوشیدند و نهضت ترجمه كه اصلی ترین ملاك و معیار فرهنگ
اسلامی بغداد به حساب می آورند شالوده های آن در دمشق ریخته شد.
می گویند آینده از آن ملتی است كه گذشته خود را می شناسد. یا به بیانی دیگر ملتی كه گذشته خود را نمی شناسد، نمی تواند آینده اش را بسازد. معلوم نیست ایرانی های امروز مصداق این جمله باشند شاید هم گذشته را به خوبی میشناسند اما برای اثبات خودشان به گذشته بی اعتنا هستند. در هر صورت چه آن را بشناسیم و بیاعتنایی كنیم و چه نشناسیم، در رفتار امروزمان نشانه های كاربست تجربه پیشینیان کمتر به چشم می خورد. بی توجهی به گذشته در عرصه های متفاوت و مختلفی قابل پیگیری است و رفتار اقتصادی دولت و مردم روابط این دو، یكی از بهترین عرصه های مشاهده این تغییرات است. تا پیش از كشف، استخراج و فروش نفت خام، عمده منابع درآمدی دولت از طریق اخذ مالیات تامین می شد كه حاصل كار كشاورزان بود. سابقه این تامین بودجه تا ایران باستان و عصر هخامنشی قابل پیگیری است. پس از اضافه شدن درآمد حاصل از فروش نفت، منبع درآمد دولت رفته رفته از مالیات و به تبع آن از مردم جدا شد و دولت در تامین هزینه هایش خود را محتاج مردم ندید و سپس طی سال اخیر با مبتلا شدن به بیماری هلندی از فراهم آوردن زیرساخته ای توسعه هم بازماند. این نوشته می كوشد تا با نگاهی به گذشته برخی نكات مثبت سیاست های اقتصادی زمامداران ایران باستان را به تصویر بكشد و تاكید كند كه قصد ندارد شرایط كاملا متفاوت ایران امروز را با آن دوران مقایسه كند، بلكه صرفا به برخی رفتارهای اصلاح گرایانه در نظام اقتصادی اشاره دارد.
تاریخ نگارانی نظیر هرودوت كه از عصر هخامنشیان روایت كردند، اشاراتی به سیاست های اقتصادی دولت ها داشتند ولی كمتر وارد جزییات شدند. تنها منبعی كه اطلاعات نسبتا جامعی از اوضاع اقتصادی هخامنشیان ارایه كرده. اثری است به نام «اقتصادها» كه یكی نمایندگان مكتب ارسطو آن را تالیف كرده و به ارسطوی دروغی معروف است. تنها در این كتاب است كه یك تحلیل كلی از نظام اقتصادی هخامنشیان یافت می شود. در عصر هخامنشیان و به ویژه در دوره داریوش اول نظام اقتصادی به گونه ای سامان یافته بود كه شاه هرگز با مشكلات مالی برخورد نمی كرد و در عین حال طبقات مختلف مردم نیز تحت فشار سنگین نبودند. پیر بریان، ایرانشناس فرانسوی در كتاب امپراتوری هخامنشی می نویسد: «علت علاقه نویسنده اقتصادها به شاهنشاهی این است كه به یونانیان امكان تعمق در یك نمونه از تشكیلاتی را می داند كه در آن بر خلاف دولت شهرهای یونانی، شاه هرگز با مشكلات مالی برخورد نمی كرد. یكی از نكات جالب توجه در عصر هخامنشی تنوع منابع درآمدی دولت است. ▪ در اقتصادها به شش منبع اشاره شده كه عبارتند از: ۱) خراج ۲) هدایا ۳) منافع حاصل از اماكن تجار ۴) مالیات بر زمین ۵) عوارض گله داری ۶) مالیات صنعتگری از میان شش نوع درآمدی كه ارسطوی دروغی آن را به اقتصاد ایالت های هخامنشی نسبت می دهد «فرآورده های خاص زمین در منطقه ای معین» است. او در ادامه تصریحی دارد كه نشان می دهد منظور از فرآورده های خاص زمین، فرآورده های زیرزمینی است: «این گروه را فرآورده های خاص زمین تشكیل می دهند: اینجا طلا، آنجا نقره، جای دیگر مس یا هر آنچه می توان در سرزمین یافت.» لذا هر چند كه منابع حاصل از فروش فرآورده های معادن در بخش درآمدهای دولت قرار می گرفت اما بخش اصلی آن نبود. نكته قابل توجه دیگر در تنظیم سیاست های اقتصادی عصر داریوش تعیین منبع خراج از سوی حاكم پس از مشورت یا حاكمان ایالات است. پلوتارك در كتاب اخلاق قطعه ای را به این موضوع اختصاص داده است: «شاه پس از تعیین منبع خراج های رعایای خود، مصادر امور ایالات را احضار كرد و درباره این خراج ها از آنان پرسید مبادا بیش از حد سنگین باشد. چون اینان پاسخ دادند كه خراج ها سبك نیستند وی حكم كرد كه هر كدام فقط نیمی از آن را بپردازند.» داریوش همچنین نخستین كسی است كه دفتر دولتی خراج گزاری را منتشر كرد. او فهرست خراج همه ایالات را مشخص و منتشر كرد تا همه ایالات از میزان خراج اطلاع داشته باشند.
تنوع منابع درآمدی در عصر ساسانی هم حفظ شد. فرانتس آیتهایم در كتاب «تاریخ اقتصاد دولت ساسانی» می نویسد: درآمدهای مالیاتی یكی از چند منبعی بوده بودجه ساسانیان بدان متكی بود. در جوار درآمد پولی در نهایت اعجاب می بینیم كه اقتصاد كالایی نیز نقشی اساسی ایفا می كند. عمده درآمد دولت ساسانی هم از مالیات بود با این تفاوت كه این مالیات پس از قباد اول و انوشیروان سازمان جدیدی یافت. میزان مالیات ارضی براساس برداشتی از محصول درجه بندی شده بود. طبری برای خراج دوره پیش از اصلاح ارضی انوشیروان مقیاس های و محصول را ذكر می كند و در حقیقت این نسبت ها نه در محدوده تكتك مناطق بلكه از منطقه ای به منطقه ای دیگر تغییر می كرد. طبری مبنای این درجه بندی را آبگیری و آبادانی هر منطقه ذكر می كند. از این جمله تنها می توان استنباط كرد كه به زمین های مرغوب میزان مالیات بیشتر و به زمین های نامرغوب مالیات كمتری تعلق می گرفت. بدین سان نحوه مالیات گیری بایستی بر مبنای تقسیم عادلانه بار مالیاتی و یك اصل عادلانه اقتصادی پایه گذاری شده باشد. پس از قباد نحوه اخذ مالیات تغییر كرد. اصلاحات مالی كه با مساحی نواحی آباد زراعی در زمان قباد اول آغاز شد و در عهد پادشاهی انوشیروان به انجام رسید با این نیت بود كه مالیات گیری مستقیم را كه تا آن زمان فقط در كوره های وابسته به شهرها ممكن بود در تمامی نقاط دیگر گسترش دهد. این هدف به مدد یك سلسله از شرایط تاریخی خاص در زمان انوشیروان محقق شد. در دوره انوشیروان علاوه بر مساحی كل كشور، درختان نخل و زیتون نیز شمارش شد. شیوه مالی خسرو و جانشینانش به ویژه خسرو پرویز مورد توجه خاص اعراب بوده است این تاثیر تا بدان حد بود كه كل نظام مالیاتی دوران امویان و اوایل عباسیان بر شالودهای كه آخرین شاهان ساسانی ریخته بودند استوار بود. این نظام جدید مالی، نیرویی به انوشیروان بخشید كه تا آن زمان برایش ناشناخته بود و این در سیاست خارجی وی هم تاثیر گذاشت و امپراتوری روم شرقی با تمام وجود قدرت بازیافته همسایه خود را لمس كرد. علاوه بر اصلاح قانون مالیاتی، انوشیروان در ترقی و توسعه كشاورزی و وسایل آبیاری نیز كه عامل اساسی برای بالا بردن سطح درآمد كشاورز و در نتیجه تامین سهم دولت بود اقدامات قابل توجهی انجام داد. او در ساختن سدها و بندها و سایر وسایل آبیاری قدح های وسیعی برداشت.
در دوره ساسانیان , کرمان و جزایر و بنادر خلیج فارس جزو ولایت نیمروز ( ایالات جنوبی ) بوده است شایان ذکر آن که استان نیمروز , در شمار مناطق آخرینی بوده که اعراب توانستند آن جا رافتح کنند . به هین دلیل ناحیه هرمز , منوجان , طارم و به گمان و احتمالا , میناب و منطقه حاجی آباد , منطقا پناهگاه فارسیان زرتشتی آیین بودند که ابتدا از جلوی اعراب به این نواحی و زان پس از آنجا راهی هندوستان شدند . وزیری در جغرافیای ایران می نویسد : مینوجهان یا منوجان از قلاع قدیمه عهد ساسانی است که در زمان مولف 1293 ق , هنوز آباد بوده , اما قلعه محل نگهداری گناهکاران و قانون شکنان بوده است .
مقدسی از شهری به نام منوجان و از سکونت گاه هایی مثل ((درهفان )) , ((هرمز )) و (( درقان )) یاد می کند . درباره ی منوجان یا منوفان می نویسد : این شهر بصره ی کرمان است و آذوقه ی خراسان از خرمای خوب و ارزان آن جاست . دوری آنها از دریا دو روز راه و تا درهفان چند روز است . در شمال شرقی منوجان در راه ریگان که در سه منزلی بندر هرمز است , در شهر باس و جکین در همسایگی یکدیگرند . هرمز کهنه تا ساحل دریا نصف روز راه فاصلهداشت و به قول استخری در کنار باریکه ایی از خلیج فارس که کشتی ها به آنجا رفت و آمد می کردند و انجیر نامیده می شد واقع بود . خرابه های این شهر هنوز در محلی که مناب یا مناو گویند دیده می شود هرمز کهنه جای خود را به کیش داد .استخری نکته بسیار مهمی را تذکر می دهد که : (( مسافت راه از جیرفت تا هرمز این است : نخست از جیرفت به ولاشکرد رود و از آن جا به دست چپ باز گردد تا کومین یک مرحله , و از کومین تا نهر زنگان یک مرحله و از آنجا تا منوجان ( به احتمال میناب) یک مرحله و از منوجان تا هرمز تا شهرو ( سهرو و سورو ) کنار دریا یک مرحله ( سهرو یا سورو چسپسده به بندرعباس و بندرگاه اصلی ) و از شهرو تا رویست سه مرحله و از آن جا تا تارم( تارم یا طارم یکی از روستاهای حاجی آباد ) سه مرحله .
ابن خردادبه ( 300ق/913م ) از جزیره ای نزدیک به هرمز موسوم به (( ارموز )) نامبرده که به عقیده ی لسترنج همان ((جرون)) است . لسترنج با استناد به منابعی که نام نمی برد می نویسد : (( در سال715, سلطان هرمز شهری را که در کنار دریا بود ترک کرد و هرمز نو را در جزیره ایی که دور از دسترس دزدان باشد ساخت .منابع موجود به طور صریح , از منطقه ی مورد مطالعه در زمان سلجوقیان یاد کرده اند . مولف تاریخ کرمان نقل می کند : (( پس از جنگی که مابین ملک قاورد و آلب ارسلان در گرفت , بعد از وساطت اطرافیان و اصلاه ذات البین قرار بر این شد که ملک قاورد شیراز و مع مضافت را به گماشتگان واگذار و فرگ و طارم که قصبه ایی از بلوک فارس و جزو بلوک سبعه ی فارس است اضافه ی مملکت کرمان باشد )) . محمد نسوی در کتاب (( سیرت جلال الدین منکبرنی )) که در سالهای 617 به رشته ی تحریر در آورده می نویسد که سلطان جلال الدین خوارزمشاه کرمان , مکران , کیش را به پسر خود غیاث الدین پیر شاه داد . ابوالفدائ نیز که اثرش را در سالهای 720 نوشته می گوید : هرمز فرضه کرمان است , در طول هشتاد و پنج درجه و عرض سی درجه . ابن بطوطه می گوید هرمز کهنه را در زمان او (( موغ استان )) {منوجان , منوقان , مغستان } می نامیدند و شهر نو را جزیره جرون می گفتند و آن شهری نیکو بود و بازارهای آباد و مسجد جامعی داشت و مازاد کالاهای هند و سند بود . آن چه مسلم است در روزگار ابن بطوطه , هرمز بندر جهانی بوده و محل فعالیت بازرگانانی ثروتمند . از جمله سیاح مراکشی به تاجری به نام شهاب الدین اشاره می کند که در تجارت هند بوده و خانه ای بزرگ در هرمز ساخته که ابن بطوطه آن را دیده است . در سال 611 ق , تاج الدین ابوبکر از اتابکان فارس , به حکم سلطان محمد خوارزمشاه بعد از شکست حرب ابن محمد بن ابوالفصل در سیستان همراه با قوایی که از طرف ملک زوزن و سلطان محمد به عنوان کمک ارسال گردیده بود کرمان و سیستان را تسخیر کرد . از آن جا نیز به طرف جنوب پیشروی کرده و در بلوچستان فرود آمد و از آنجا راهی سواحل د ریای عمان شد . تاج الدین بکر تمام سواحل دریای عمان که اشاره روشنی است بر هرمزگان امروزی فتح کرده , خطبه به نام سلطان محمد خوانده شد . سلطان محمد ممالک تازه گشوده شده را به پسرش غیاث الدین پیر واگذار نموده و تاج الدین نیشابوری را نیز به وزارت وی منصوب کرد .به دنبال استیلای مغول , غیاث الدین به قلمرو خود آمده و آنجا را تا عقب نشینی جلال الدین خوارزمشاه به هند و عراق اداره کرد . و سپس در کرمان براق حاجب قراختایی را به جای خود گذاشته به عراق رفت .